این چند وقت پیش دکترمهم رفتم. بهمگفت خیلی بختر شدی. دربارهی 《کاف》 باهاش صحبت کردم و گفت فکر شده برو جلو و خیلی منطقی باش چون اصلا جا نداری. بعد از اون کذشت. توی شرکت سرم شلوع بود چون مشغول نوشتن یک استراتژی برای یک برند هستم. کار جذابیه،عصرا همچون اینجا نت ندارممیشینم به کتاب خوندن. توی اثاثگشی خیلی از کتاباامرو نیاوردم چون جا نبود. یه حکمتی هم بود که کتابهای نخوتدم رو بخونم. الانم بیشتر کتاب میخونم. وای اگه بخوامبا خودم رو راست باشم باید بگم که احساس میکنمکسی درونم هست و قلبم رو مشت و مال میده. کسی انگار داره قلبم رو مثل خمیرنون ورزمیده. نمیدونمبرمیگرده به جنابشعرهام یا چیزهای دیگا. نمیدونمبرای چیاینقدر بیقرارم. سکوت کردم توی فکر رفتم و ترجیحم اینکه بنشینم و فقطنگاه کنم. نمیفهممچیکار دارم میکنم با زندگی خودم. یه حال غریبی دارم. یه طپش قلب عجیبی دارم. شبا با دوتا قرص خواب میخوابم. فاصلهی نه و ده شب تا عصر که میرسم خونه رو کتاب میخونم. توی تخت میخوابم و کارینمیکنم. نمی.دونماین بیقراری از چه چیزی نشئت میگیره. خواهرم رفت جواب سونوگرافی پاش رکنشون دکتر داد و دکنر گفت هیچی نیست و برش دار. هنوز نرفته برداره و احساس مبکنمیک پروسه نگرانی هم سراین دارم. با ایتکه میدونمچیزی نیست. اما بحث اینجاست که الانچیزیآروممنمیکنه. هرچی فکرمیککنمهرچیو هرکاری میکنم یک چیزی این وسط داره سرجای خودش وول میزنه. دلمنشونهای از جانب خدا می.خواد. تا توب سرکتم خوب و آرومماما مبامخونه این شکلی میشم. احساس میککنم یه چیزی این وسط درست نیست. کاش خودش حواسش بهم باشه.نشونهای جلوی روم بذاره و کمکم کنه.
برچسب:
نویسنده: الینا فرهادی
تاريخ: شنبه
10 دی
1401 ساعت: 20:23